|
|
|
|
|
با این دوسه نادان که چنان میدانند....!!! از جهل که دانای جهان ایشانند....!!! خر باش که این جماعت از فرط خری...!!! هر کو نه خرست کافرش می خوانند...!!! ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
دیدی ای دل غم عشق دگر بار چه کر
چون بشد دلبرو بایار وفادار چه کرد آه ازآن نرگس جادو که چه بازی انگیخت آه ازآن مست که با مردم هشیار چه کرد اشک من رنگ شفق یافت زبی مهری یار طالع بی شفقیت بیبن که درین کار چه کرد برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر و ه که باخرمن مجنون دل افکار چه کرد ساقیا جام میم ده که نگارنده غیب نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد آنکه پر نقش زداین دایره مینمایی کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد فکر عشق آتش غم در دل حافظ زدوسوخت یار دیرینه بیبنید که با یار چه کرد |
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه 1387/07/19ساعت 18:6 توسط علی اکبر کوهستانی
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
آهاي ......!!! اون بالا چه خبره ....؟؟؟ |
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه 1387/01/02ساعت 14:5 توسط علی اکبر کوهستانی
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه 1387/01/02ساعت 10:10 توسط علی اکبر کوهستانی
|
||
|
|
|
|
|
می توان بر جای باقی ماند در کنار پرده اما کور اما کر .... |
||
|
|
|
|
|
چیزی به سر خوردن شب نمانده !
بنویس ! بر بالهای نسیم به سبک اساطیر امپریالیسم ...
|
||
|
|
|
|
|
میخواهم بدانم
میخواهم بشنوم کدام ناشناس رسواست آنکه در جانم سخن میراند؟
|
||
|
|
|
|
البته که من آدم سیاسی نیستم واین هر دو را هم دوست میدارم ولی خب دیدن شادی افراد باعث شادی دلها میگردد . |
||
|
|
|
|
|
شب
از چشمان تو آرامش را باور می کند و صبحدم با تقدس تو شبنمهایش را می گستراند ... هنوز صدای تیله بازی بچه ها را می شنوم و نفرت گلها را باور نمی کنم ... در سرزمینی که آفتابش حرام شد به دل خرماها با من اکنون حرف بزن چیزی بگو ! عطشی در من هست مثل مریمهای سوخته کاش می شد بانو ! کاش می شد برویم ...
|
||
|
|
|
|
|
هنگام که طبیعت به پایان می رسد هنر آغاز می شود
|
||
|
|
|
|
|
نجواهای کودکانه خواهرکم
پسرکم ! پسرک عزیزم ! دنیا داره به کدوم سمت میره و ما به کدوم سمت ؟ چشمانم را می نگری نگاهم را می ربایی دستانم را مینوشی و حلقه ای اشک تقدیمم می کنی... پابرهنگی هایم سوار اسب کاغذی یادت هست؟ -هی هی پیتیکو پیتیک - وقتی که بابا را در اتاقی حبس کرده بودن تا اون سم لعنتی رو از بدنش بکشن بیرون . همه حرامیها جمع بودن : عمو و عمه و دایی ... آسمون می غرید / هوا سرد بود /بابابزرگ فحش مي داد و... موبايل ممد مثل هميشه ميخواد بگه حواستون به زمان از دست رفته باشه بدبختا - يه سگ سياه و كثيف و لزج داره ليستون ميزنه ... آه محمد عميقترين نگاهم را عميقترينشان را تقديم تو كردم ... هديه ام را گشودي ؟ درونش را خواندي ؟ آي خانوما !آهاي آقايون ! كسي نوزاد بي سر نميخواد؟ مادر ! چه قاتل محبوبي هستي ! و مرا به عقد خويش در آوردي تا ديگر عمه وخاله ودايي وعمو وهمه حرامزاده هاي باراني به تو نيشخند نزنند تا خوشبخت باشم وعمق نگاهم را با كف وآب و مقدار كمي خون از كف آشپزخانه بشويم ... آه مادر !! هنوز صداي قطاري كه هيچگاه به مقصدش نرسيد مي شنوم و قطاري كه هيچگاه به مقصدش نرسيد در دودوي چشمانت و پرتگاه كودكيمان و لاي گچهايي كه مسعود به من هديه ميداد گم شد .. همبازي بچگيهايم چقدر دلم ميخواست باز به سراغم مي آمدي و پشت خانه مان ريلي تا بينهايت آواز مي خواند ... ـ آخر اين ريل به كجا ختم مي شود ديوانه ها ! ـ ولشان كن اينها نمي فهمند و من چقدر خوشبخت بودم كه تو مرا ميفهمي و پنج سالگي ام را ليس نميزني . وقتي كه اسمت را مي نوشتم و تو باور نميكردي -يادت مي آيد ؟-مادرها ميگفتند : به زودي شما بزرگ مي شويد و بوسه هايتان زهر مي شود تلختر از هلاهلي كه به ديدگانتان مي بارد . آه مادر ! كاش خفه خون مي گرفتي كاش هيچگاه نبودي كاش مرا بي سر مي زاييدي و لاي كيسه هاي لزج و خون گرفته ات دفن مي كردي ... همه كف ميزنند : باورتان مي شود عليرغم اينهمه چربيهاي شكمي باز مي نويسد - باز مي خندد - باز مي گريد - بابا جالباسي بزرگ آهني را به شيشه پنجره كوبيد و همه جا رو خون گرفته بود - هيچكس نميخواست اونو بيرون بياره - ///(من تا سال ۶۵ آزارم به يه مورچه هم نرسيده بود شما سياهم كردين حراميها )/// بيچاره مورچه ها ! : بابا تورو خدا اونجا بمون / اونجا بمون و همه چي و تموم كن دايي چشماي مامان و كبود مي كرد و فحش مي داد و من ومريم كوچولو و تنها و خيس كنار ديوار بلوكي سياه مي لرزيديم . هيچوقت هيچكس ما رو نمي ديد مامان هميشه چشماش كبود بود بابا هم كه اصلا چشم نداشت -آه مريم !ـ بازيهامان تمام شد ؟ پسرم پسرك ناز من ! دنيا داره به كدوم سو مي ره و ما به كدوم سو ؟ آيا اگر استحاله هايت را مي نوشيدم از اين تاج كاغذي فريبنده تر نبود ؟ خيلي وقت بود كه دور خودم تار تنيده بودم ار همون موقعهايي كه تو سلام ميدادي ومن نمي شناختمت دنيا با تو مهرباني مرا چال ميكني / مسواكي به دندانهايت مي كشي و واكسي به موهايت / وعميقترين نگاهم را با كف و كمي رنگ و حلاوت و شيريني به كانون گرم توالتها هديه ميكني ... |
||
|
|
|
|
|
بردهانش زنجیر بستند دستهایش رابه سنگ مردگان آوختند
گفتند:تو قاتلی غذایش را.تن پوشش را . پرچمش را ربودند .... و گفتند: تو سارقی ازتمام بندگان راندنش زیبای کوچکش را ربودند...
گفتند: تو آواره ای....
به راستیکه شب رفتنی ست...
نه اتاق تو قیف ماندنی است....
نه حلقه های زنجیر . میدانم . .. باچشم هایش می جنگد.
ومیدانم دانه خشکیده ای هم برای خوردن ندارد.. .
ومی دانم او آرزو دارد دره هارا از خوشه ها ی گندم لبریز کند....
دخترک بینوا ...
|
||
|
|
|
|
|
چیزی به سر خوردن شب نمانده /
به استفراغ زمین ...
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
از چه اينگونه سرگشته اي بانو
بانوي من ! تو را غم گرفته غمگين ... مي بينمت اي تكيه گاه زمين چوپانان را بگو امروز به گله هايشان برگردند به اصل خويش... |
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 1386/10/04ساعت 16:4 توسط علی اکبر کوهستانی
|
||
|
|
|
|
|
از راه که می رسی
به دنبال خانه ما نگرد این کوی و آن کوچه بالهایت غرق در آتش است اهورایی من! از این دریچه های بسته دریای بیکران وخروشان نهفته است تو پیش از این هیچ اقیانوسی را نمی شناختی دردت چه بود؟ که تمام شب گرم بودند خانه و صاحبخانه و بالهای آتش گرفته ات ...
|
||